بود بازرگان و او را طوطیی 

در قفس محبوس ، زیبا طوطیی

 

چونک بازرگان سفر را ساز کرد

سوی هندستان شدن آغاز کرد

 

هر غلام و هر کنیزک را ز جود

گفت بهر تو چه آرم ؟ گوی زود

 

هر یکی از وی مرادی خواست کرد

جمله را وعده بداد آن نیکمرد

 

گفت طوطی را چه خواهی ارمغان ؟

کآرمت از خطه هندوستان ؟

 

گفتش آن طوطی که : آنجا طوطیان 

چون ببینی کن ز حال ما بیان

 

کان فلان طوطی که مشتاق شماست

از قضای آسمان در حبس ماست

 

بر شما کرد او سلام وداد خواست

وز شما چاره و ره ارشاد خواست

 

........

 

چونک تا اقصای هندستان رسید 

در بیابان طوطی چندی بدید

 

مرکب استانید ، پس آواز داد

آن سلام و آن امانت باز داد

 

طوطیی زان طوطیان لرزید بس

اوفتاد و مرد و بگسستش نفس

 

شد پشیمان خواجه از گفت خبر

گفت رفتم در هلاک جانور

 

این چرا کردم ؟ چرا دادم پیام ؟

سوختم بیچاره را زین گفت خام

 

این زبان چون سنگ و هم آهن وش است

وانچ بجهد از زبان ، چون آتش است

 

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف 

گه ز روی نقل و گاه از روی لاف

زانک تاریک است و هر سو پنبه زار 

در میان پنبه چون باشد شرار؟

 

گر سخن خواهی که گویی چون شکر

صبر کن از حرص و این حلوا مخور

 

...........

 

کرد بازرگان تجارت را تمام

باز آمد سوی منزل شادکام

 

هر غلامی را بیاورد ارمغان 

هر کنیزک را ببخشید او نشان

 

گفت طوطی ارمغان بنده کو؟

آنچ دیدی و آنچه گفتی باز گو

 

گفت : نه ! من خود پشیمانم از آن 

دست خود خایان و انگشتان گزان

 

من چرا پیغام خامی از گزاف 

بردم از بی دانشی و از نشاف

 

گفت : ای خواجه ! پشیمانی ز چیست ؟

چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی است ؟

 

گفت : گفتم آن شکایتهای تو

با گروهی طوطیان همتای تو

 

آن یکی طوطی ز دردت بوی برد

زهره اش بدرید و لرزید و بمرد

 

من پشیمان گشتم این گفتن چه سود

لیک چون گفتم ، پشیمانی چه سود؟

نکته ای کان جست ناگه از زبان

همچو تیری دان که آن جست از کمان

 

وا نگردد از ره آن تیر ، ای پسر  

بند باید کرد سیلی را ز سر

 

چون گذشت از سر ، جهانی را گرفت

گر جهان ویران کند ، نبود شگفت

 

.......

 

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد

پس بلرزید ، اوفتاد و گشت سرد

 

خواجه چون دیدش فتاده همچنین

بر جهید و زد کله را بر زمین

 

چون بدین رنگ و بدین حالش بدید

خواجه بر جست و گریبان را درید

 

گفت : ای طوطی خوب خوش حنین

این چه بودت ؟ این چرا کردی چنین؟

 

ای دریغا ! مرغ خوش آواز من

ای دریغا ! همدم و همراز من

 

ای دریغا ! مرغ خوش الحان من

راح روح و روضه و ریحان من

 

گر سلیمان را چنین مرغی بدی

کی خود او مشغول آن مرغان شدی؟

 

ای دریغا مرغ کارزان یافتم 

زود روی از روی او برتافتم

 

ای زبان ! تو بس زیانی مر مرا 

چون تویی گویا ، چه گویم مر تو را ؟

 

ای زبان ! هم آتش و هم خرمنی

چند این آتش در این خرمن زنی؟

 

در نهان جان از تو افغان می کند 

گر چه هر چه گوییش آن می کند

 

ای زبان ! هم گنج بی پایان تویی 

ای زبان ! هم رنج بی درمان تویی

 

هم صفیر و خدعه مرغان تویی

هم انیس وحشت هجران تویی

 

چند امانم می دهی ای بی امان ؟ 

ای تو زه کرده به کین من کمان !

 

نک بپرانیده ای مرغ مرا

در چرا گاه ستم کم کن چرا

 

یا جواب من بگو ، یا داد ده ! 

یا مرا ز اسباب شادی یاد ده !

 

.........

 

حرف چه بود تا تو اندیشی از آن 

حرف چه بود : خار دیوار رزان

 

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه با تو دم زنم

...........

 

ای حیات عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دل بردگی

 

هر که او ارزان خرد ، ارزان دهد 

گوهری طفلی به قرص نان دهد

 

غرق عشقی ام که غرق است اندر این

عشقهای اولین و آخرین

 

...........

 

دوست دارد یار این آشفتگی 

کوشش بیهوده به از خفتگی

 

مرد غرقه گشته جانی می کند

دست را در هر گیاهی می زند

 

اندر این ره می تراش و می خراش 

تا دم آخر ، دمی فارغ مباش

 

.............

 

بعد از آنش از قفس بیرون فکند

طوطیک پرید تا شاخ بلند!!

 

      

 

طوطی مرده چنان پرواز کرد 

کآفتاب شرق ترکی تاز کرد

 

خواجه حیران گشت اندر کار مرغ

بی خبر ناگه بدید اسرار مرغ

 

روی بالا کرد و گفت : ای عندلیب !

از بیان حال خود ، مان ده نصیب

 

او چه کرد آنجا که توآموختی؟

ساختی مکری و ما را سوختی؟

 

گفت طوطی : کو به فعلم پند داد

که رها کن لطف آواز و وداد

زانکه آوازت تو را در بند کرد

خویشتن مرده پی این پند کرد

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص 

مرده شو چو من که تا یابی خلاص

 

دانه باشی مرغکانت بر چنند 

غنچه باشی کودکانت بر کنند

 

دانه پنهان کن به کلی؛ دام شو

غنچه پنهان کن ؛ گیاه بام شو

 

هر که داد او ، حسن خود را در مزاد 

صد قضای بد سوی او رو نهاد

 

چشمها و خشمها و رشکها 

بر سرش ریزد چو آب از مشکها

 

دشمنان او را ز غیرت می درند

دوستان هم روزگارش می برند

 

آنکه غافل بود از کشت و بهار 

او چه داند قیمت این روزگار؟

 

در پناه لطف حق باید گریخت

کو هزاران لطف بر ارواح ریخت

 

تا پناهی یابی آنگه چون پناه 

آب و آتش مر تو را گردد سپاه

 

............

 

یک دو پندش داد طوطی بی نفاق

بعد از آن گفتش : سلامٌ الفراق

 

خواجه گفتش : فی امان اله برو 

مر مرا اکنون نمودی راه نو................

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: